تبليغاتX
کلید باغ بهشت کجاست ؟؟؟

کلید باغ بهشت کجاست ؟؟؟

هیچوقت شخصیت خودت رو برای کسی تشریح نکن

چون کسی که تو رو دوست داشته باشه بهش نیازی نداره
و کسی که ازت بدش بیاد باور نمی کنه.
وقتی دائم میگی گرفتارم،
هیچ وقت آزاد نمیشی.
وقتی دائم میگی وقت ندارم،
بعد هیچوقت زمان پیدا نمی کنی.
وقتی دائم میگی فردا انجامش میدی،
اونوقت فردای تو هیچ وقت نمیاد

وقتی صبحا از خواب بیدار میشیم،
ما دوتا انتخاب داریم.
برگردیم بخوابیم و رویا ببینیم،
یا بیدار شیم و رویاهامون رو دنبال کنیم.
انتخاب با شماست...

ما کسایی که به فکرمون هستن رو به گریه می اندازیم.
ما گریه می کنیم برای کسایی که به فکرمون نیستن.
و ما به فکر کسایی هستیم که هیچوقت برامون گریه نمی کنن.
این حقیقت زندگیه. عجیبه ولی حقیقت داره.
اگه این رو بفهمی،
هیچوقت برای تغییر دیر نیست.

وقتی تو خوشی و شادی هستی عهد و پیمان نبند.
وقتی ناراحتی جواب نده.
وقتی عصبانی هستی تصمیم نگیر.
دوباره فکر کن..، عاقلانه رفتار کن.
زندگی، برگ بودن در مسیر باد نیست،
امتحان ریشه هاست.!
ریشه هم هرگز اسیر باد نیست.
زندگی چون پیچک است،
انتهایش میرسد پیشه خدا

نوشته شده در چهارشنبه 6 بهمن1389ساعت 23:26 توسط ثمین|

نـــه!

 

کاری به کار عشق ندارم!

من هیچ چیز وهیچ کسی را

دیگر در این زمانه دوست ندارم

انگار این روزگار چشم ندارد من و تو را

یک روز

خوشحال و بی ملال ببیند

زیرا هر چیز وهر کسی را

که دوست تر بداری

حتی اگر یک نخ سیگار

یا زهرمار باشد

از تو دریغ می کند

پس من با همه وجودم

خود را زدم به مردن

تا روزگار دیگر

کاری به کار من نداشته باشد   

این شعر تازه را هم

ناگفته می گذارم...

تا روزگار بو نبرد...

گفتم که

کاری به کار عشق ندارم

نوشته شده در سه شنبه 5 بهمن1389ساعت 22:48 توسط ثمین|

 
پسر بچه اي بود كه اخلاق خوبي نداشت . پدرش جعبه اي ميخ به او داد و گفت هربار كه عصباني مي شوي بايد يك ميخ به ديوار بكوبي . روز اول ، پسر بچه ۳۷ ميخ به د يوار كوبيد . طي چند هفته بعد ، همانطور كه ياد مي گرفت چگونه عصبانيتش را كنترل كند ، تعداد ميخ هاي كوبيده شده به ديوار كمتر مي شد. او فهميد كه كنترل عصبانيتش آسان تر از كوبيدن ميخ هابر ديوار است ...

بالاخره روزي رسيد كه پسر بچه ديگر عصباني نمي شد. او اين مسئله را به پدرش گفت و پدر نيز پيشنهاد داد هر بار كه مي تواند عصبانيتش را كنترل كند، يكي از ميخ ها را از ديوار در آورد.

روزها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگويد كه تمام ميخ هارا از ديوار بيرون آورده است . پدر دست پسر بچه را گرفت و به كنار ديوار برد و گفت : پسرم ! تو كار خوبي انجام دادي و توانستي بر خشم پيروز شوي اما به سورا خ هاي ديوار نگاه كن . ديوار ديگر مثل گذشته اش نمي شود. وقتي تو در هنگام عصبانيت حرف هايي مي زني، آن حرف ها هم چنين آثاري به جاي مي گذارند. تو مي تواني چاقويي در دل ا نساني فرو كني و آن را بيرون آوري . اما هزاران بار عذرخواهي هم فايده ندارد . چون آن زخم سر جايش است. زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناك است ...
نوشته شده در شنبه 2 بهمن1389ساعت 22:36 توسط ثمین|

ErrooorTM.CoM| گروه اینترنتی ارور تیم

Apple

میوه مورد علاقه استیو جابز مؤسس و بنیانگذار شركت اپل، سیب بود و بنابراین اسم شركتش را نیز اپل (به معنی سیب ) گذاشت.



ErrooorTM.CoM| گروه اینترنتی ارور تیم

Adobe

اسم رودخانه ای كه از پشت منزل مؤسس آن، جان وارناك، عبور می‌كند.



ErrooorTM.CoM| گروه اینترنتی ارور تیم

Google

گوگل در ریاضی نام عدد بزرگی است كه تشكیل شده است از عدد یك با صد تا صفر جلوی آن. مؤسسین سایت و موتور جستجوی گوگل به شوخی ادعا می‌كنند كه این موتور جستجو می‌تواند این تعداد اطلاعات (یعنی یك گوگل اطلاعات ) را مورد پردازش قرار دهد



ErrooorTM.CoM| گروه اینترنتی ارور تیم

Cisco

مخفف شده كلمه سان فرانسیسكو است كه یكی از بزرگترین شهرهای امریكا است



ErrooorTM.CoM| گروه اینترنتی ارور تیم

HP

این شركت معظم توسط دو نفر بنام های بیل هیولت و دیو پاكارد تأسیس شد. این دو نفر برای اینكه شركت هیولد پاكارد یا پاكارد هیولت نامیده شود مجبور به استفاده از روش قدیمی شیر یا خط شدند و نتیجه هیولد پاكارد از آب در آمد



ErrooorTM.CoM| گروه اینترنتی ارور تیم

Hotmail

این سایت یكی از سرویس دهندگان پست الكترونیكی به وسیله صفحات وب است. هنگامی كه مدیر پروژه برنامه می خواست نامی برای این سایت انتخاب كند علاقه‌مند بود تا نام انتخاب شده اولاً مانند سایر سرویس دهندگان پست الكترونیك به کلمه mail ختم شده و دوماً برروی وبی بودن آن نیز تأكید شود Html بنابراین این نام را انتخاب كرد



ErrooorTM.CoM| گروه اینترنتی ارور تیم

Microsoft

MICROcomputer SOFTwaree


نام شركت ابتدا به صورت بالا نوشته می‌شد ولی به مرور زمان به صورت فعلی در آمد.که مخفف است. دلیل نامگذاری شركت به این اسم نیز آن است كه بیل گیتس مؤسس شركت آن را با هدف نوشتن و توسعه نرم افزارهای میكروكامپیوتر ها تأسیس كرد


ErrooorTM.CoM| گروه اینترنتی ارور تیم

Intel

INTergrated Electronicss


از آنجایی كه این شركت از بدو تأسیس با تأكید روی ساخت مدارات مجتمع ایجاد شد نام آن را یا به طور مختصر INTEL نهادند



ErrooorTM.CoM| گروه اینترنتی ارور تیم

Oracle

مؤسس شركت اوراكل یعنی لری الیسون و باب اوتس قبل از تأسیس شركت روی پروژه‌ای برای CIAA كار می‌كردند . این پروژه كه اوراكل نام داشت بنا بود تا با داشتن مقادیر زیادی اطلاعات بتواند جواب تمام سؤال‌های پرسیده شده توسط اپراتور را با مراجعه به مخزن اطلاعات بدهد. اوراكل در اساطیر یونانی الهه الهام است. این دو نفر پس از پایان این پروژه شركتی تأسیس كرده و آن را به همین اسم نامگذاری كردند



ErrooorTM.CoM| گروه اینترنتی ارور
تیم

Motorola

شركت موتورولا با هدف درست كردن بی سیم و رادیوی اتومبیل كار خود را آغاز كرد. از آنجاییكه مشهورترین سازنده بی سیم و رادیو های اتومبیل در آن زمان شركت victoria بود مؤسس این شركت یعنی آقای پال كالوین نیز اسم شركتش را موتورولا گذاشت تا علاوه بر داشتن مشابهت اسمی كلمه موتور نیز به نوعی در اسم شركتش وجود داشته باشد.


ErrooorTM.CoM| گروه اینترنتی ارور تیم

Sony

از كلمه لاتینSonus

به معنای صدا مشتق شده است



ErrooorTM.CoM| گروه اینترنتی ارور تیم

Red Hat

مؤسس شركت آقای مارك اوینگ در دوران جوانی از پدربزرگش كلاهی با نوارهای قرمز و سفید دریافت كرده بود ولی در دوران دانشگاه آن را گم كرد . زمانی كه اولین نسخة این سیستم عامل آماده شد مارك اوینگ آن را همراه با راهنمای كاربری نرم افزار در اختیار دوستان و هم دانشگاهیش قرار دارد. اولین جمله این راهنمای كاربری، درخواست برای تحویل كلاه قرمز گم شده بود


ErrooorTM.CoM| گروه اینترنتی ارور تیم

Xerox

كلمه Xer در زبان یونانی به معنای خشك است و این برای تكنولوژی كپی كردن خشك در زمانی كه اكترا كپی كردن به روشهای فتوشیمیایی انجام می‌گرفت فوق العاده حائز اهمیت بود



ErrooorTM.CoM| گروه اینترنتی ارور تیم

SUN

Standford Univercity Network


این شركت معظم توسط چهار تن از فارغ التحصیلان دانشگاه استانفورد تأسیس شد. ومخفف عبارت بالا می‌باشد



ErrooorTM.CoM| گروه اینترنتی ارور تیم

Yahoo

این كلمه برای اولین بار در كتاب سفرهای گالیور مورد استفاده قرار گرفته و به معنی شخصی است كه دارای ظاهر و رفتاری زننده است . مؤسسین سایت جری یانگ و دیوید فیلو نام سایتشان را Yahoo گذاشتند چون فكر می كردند خودشان هم این طوری هستند (شبیه یارو نیست؟)

نوشته شده در یکشنبه 26 دی1389ساعت 23:24 توسط ثمین|

تصور کنید حساب بانکی دارید که در ان هر روز صبح 86400 تومان به حساب شما واریز

می گردد و شما فقط تا اخر شب فرصت دارید تا همه پول ها را خرج کنید چون اخر وقت

حساب شما خود به خود خالی می شود .

در این صورت شما چه خواهید کرد ؟

البته سعی می کنید تا اخرین ریال را خرج کنید!

هر یک از ما یک چنین حساب بانکی داریم ؛ حساب بانکی زمان!

هر روز صبح در بانک زمان شما 86400 ثانیه واریز و تا پایان شب به پایان می رسد .

هیچ برگشتی در کار نیست و هیچ مقداری از این زمان به فردا اضافه نمی شود.

ارزش یک سال را دانش اموزی که مردود شده ، می داند.

ارزش یک ماه را مادری که فرزند نارس به دنیا اورده ، می داند..

ارزش یک هفته را سردبیر یک هفته نامه می داند.

ارزش یک ساعت را عاشقی که انتظار معشوق را می کشد.

ارزش یک دقیقه را شخصی که از قطار جا مانده .

ارزش یک ثانیه را ان که از تصادفی مرگبار جان به در برده ، می داند.

باور کنیدهر لحظه گنج بزرگی است !

گنجتان را اسان از دست ندهید!

 

به یاد داشته باشید: زمان به خاطر هیچ کس منتظر نمی ماند!

 

فراموش نکنید:

                          دیروز به تاریخ پیوست.

                       فردا معما است.

                       و امروز هدیه است!

ويكتور
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
 
..::.. دیدگانت را بشوی. دنیا را همانگونه که هست ببین..::..


نوشته شده در یکشنبه 26 دی1389ساعت 23:18 توسط ثمین|

شدم با چت اسیر و مبتلایش

شبا پیغام می دادم از برایش

به من می گفت هیجده ساله هستم

تو اسمت را بگو، من هاله هستم

بگفتم اسم من هم هست فرهاد

ز دست عاشقی صد داد و بیداد

بگفت هاله ز موهای کمندش


 

کمان ِابروان ، قد بلندش

بگفت چشمان من خیلی فریباست

ز صورت هم نگو البته زیباست

ندیده عاشق زارش شدم من

اسیرش گشته بیمارش شدم من

ز بس هر شب به او چت می نمودم

به او من کم کم عادت می نمودم

در او دیدم تمام آرزوهام

که باشد همسر و امید فردام

برای دیدنش بی تاب بودم

ز فکرش بی خور و بی خواب بودم

به خود گفتم که وقت آن رسیده

که بینم چهره ی آن نور دیده

به او گفتم که قصدم دیدن توست

زمان دیدن و بوییدن توست

ز رویارویی ام او طفره می رفت

هراسان بود او از دیدنم سخت

خلاصه راضی اش کردم به اجبار

گرفتم روز بعدش وقت دیدار

رسید از راه، وقت و روز موعود

زدم از خانه بیرون اندکی زود

چو دیدم چهره اش قلبم فرو ریخت

تو گویی اژدهایی بر من آویخت

به جای هاله ی ناز و فریبا

بدیدم زشت رویی بود آنجا

ندیدم من اثر از قد رعنا

کمان ِابرو و چشم فریبا

مسن تر بود او از مادر من

بشد صد خاک عالم بر سر من

ز ترس و وحشتم از هوش رفتم

از آن ماتم کده مدهوش رفتم

به خود چون آمدم، دیدم که او نیست

دگر آن هاله ی بی چشم و رو نیست

به خود لعنت فرستادم که دیگر

نیابم با چت از بهر خود همسر

بگفتم سرگذشتم را به "مریم"

به شعر آورد او هم آنچه بشنید

که تا گیرید از آن درسی به عبرت

سرانجامی نـدارد قصه ی چت

 

نوشته شده در چهارشنبه 9 دی1388ساعت 0:15 توسط ثمین|

عشق
 
عشق چیه؟
چرا اینقدر والاست؟
چرا اینقدر پاکه؟
عشق خود خداست، و من دلم میخواد چشمامو ببندم و نبینم و عاشق بمونم، من دلم میخواد اگه قراره به دید دیگران این عشق منو بدبخت جلوه بده بازم عاشق بمونم، من دلم میخواد با خدا بودن و احساس کنم نه نگاه مردمی رو که عشق و احساس و رد میکنن! چون خدا رو هم نمیشه دید و خدا چیزی نیست جز عشق!

اگه میگم تپیدن قلبامون برای هم مقدسه، اگه میگم دلتنگیامون مقدسه، اگه میگم نگاه کردن به تو برام عبادته، اگه میگم دوست دارم! اگه تند تند دلم برات تنگ میشه! اگه نمیتونم ازت دورباشم، اگه دلم میخواد همیشه پیشم باشی! فقط برای این نیست که من عاشقم! اگه من به تو دل دادم مطمعن باش که تو این دل و بردی! بردی پیش خودت و دیگه نمیخوای پسش بدی، و منهم هیچ وقت پسش نمیگیرم.

حالا میای بهم میگی زندونی دلت میشم! انقدر اون تو شیطونی میکنم تا همه فرار کنن؟
دیگه نمیدونی من دلم دست تویه، پیش تویه
خودت ازم گرفتیش اما خبر نداری!

و اما عشق:
ما در اصل انسانيتمون، کسي رو در يک نگاه براي دوست داشتن و به دنبال اون براي تکميل عشق (رسيدن انسان به کمال) انتخاب ميکنيم.

چرا در یک نگاه؟
اگه قلبی صاف داشته باشی، اگه نگاهت به عشق مثل جمله ی بالا باشه مطمعن باش این نگاه فقط یکبار پدید میاد نه بیشتر! و این نگاه زمانی معنی پیدا میکنه که به اون عشق بورزیم!

و ميگيم عاشقيم، و تا ابد به عشقمون پایدار میمونیم و این وفاداری نتیجه ی یک حس مقدس هست که هیچ وقت این اجازه رو بهمون نمیده که حتی به کس دیگه ای فکر کنیم!

اما اگه به اين موضوع بي توجه باشيم
اگه اون رو پس از مدتي از ياد ببريم
و اگه هاي ديگه
ميشه همون چيزي که همه ازش صحبت میکنن! به اصطلاح عشقي که هرگز وجود نداشته: بهش ميگن عشق زميني!
اما اگه همیشه با یاد خدا باشیم و در مواقعی که میخوایم تصمیم بگیریم با یاد اون دلامونو صاف و پاک کنیم همیشه عاشق میمونیم.

و در نهایت یک نیمه ی گم

Love


کمی به این جمله ی کوتاه و در ظاهر ساده فکر کنین!

رویای بی بهانه

تا حالا میدونستین که مهم ترین رویای ما بی بهانه بوده و ما در جواب این سوال که از هممون تا حالا پرسیدن چرا عاشق شدی؟ معمولا چیزی نداریم بگیم! اگه هم جوابی دادیم خوب میدونم که حتی خودمونو نتونستیم با اون جواب راضی کنیم چه برسه به طرف مقابل!

خب این یه رویای بی بهانست و هر کدوم از ما یکیشو داریم

و هیچ بهانه و دلیل و منطقی رو خدا در وجود ما نذاشته تا براش بیاریم

و جالب تر اینکه این یک تک رویاست که واقعا زیباترین رویای زندگیمونه و روزی که حس کنی به واقعیت تبدیل شده مطمعن باش همون روزی هست که با خدا دوباره عهد میبندی

بعضی ها دانسته دوباره این عهد و میبندن و بعضی ها ناخودآگاه اما همه یک روح تازه در وجودشون دمیده میشه

و چه زیباست که مثل من بگین:

رویای بی بهانه ی من

تا همیشه دوستت دارم

و برات میمیرم


شده داریم! حتی با اینکه باهمیم اما بازهم یک نیمه ی گم شده داریم که رسیدن به نیمه ی گم شده نمیتونه کار عاشقی رو انجام بده و جای خالی معشوق رو برامون پرکنه! چراکه نیمه ی گم شده من امکان داره یک مرد یا یک فردی باشه که سالهاست از دنیا رفته و حتی اگه روزی هم پیداش کنم اون بدرد زندگی و عاشقی نمیخوره! گرچه پیداکردن نیمه ی گم شده محاله.

نوشته شده در دوشنبه 7 دی1388ساعت 18:2 توسط ثمین|

«عشق يعنی تا ابد بی سرنوشت»

  عشق يعنی زندگی تا زير صفر

    عشق يعنی پر کشيدن تا عروج

      عشق يعنی طی راه بی فروغ

        عشق يعنی ناله گيتار من

           عشق يعنی درد بی درمان من

              عشق سودای دل بيمار ماست

                 عشق مرگ لحظه ديدار ماست

                     عشق فرياد انا الحق گفتن است

                         عشق در آغوش ياران خفتن است

                              عاشقی بايد که آنرا درک کرد

                                  اين زبان از گويش عشق عاجز است

            

نوشته شده در چهارشنبه 2 دی1388ساعت 18:51 توسط ثمین|

مناظره استاد و دانشجو

 

 

 

گفتم غمم فزون است، گفتا ز من چه آيد
گفتم كه نمره ام ده، گفتا ز من نيايد

 

 

 

گفتم كه نمره دادن بسيار سهل آيد
گفتا ز ما اساتيد اين كار كمتر آيد

 

 

گفتم كرم نماييد من را كنيد شما شاد
گفتا كه خوش خيالي كي وقت آن بيايد

 

 

 

گفتم كه نمره هفت بدبخت عالمم كرد
گفتا اگر براي آن هم زيادت آيد

 

 

 

گفتم خوشا دهي كه دست شما دهد آن
گفتا تو كوشش كن كو وقت آن بر آيد

 

 

 

گفتم دل رحيمت كي قصد رحم دارد

گفتا نگوي با كس تا وقت آن بر آيد

 

 

 

گفتم زمان تحصيل ديدي كه چون سرآيد

 گفتا خموش جانم ازدست من چه آيد

 

نوشته شده در یکشنبه 8 آذر1388ساعت 0:11 توسط ثمین|

دو کبوتر باهم؛

هردو هم لانه هم؛

هردو هم خانه هم

پر گشودند به صحرای بزرگ؛

شاد تا دامن دشت

لحظه ای چند گذشت؛

نغمه خواندند وبه فارغ بالی...........

روی هر شاخه نشستندو پریدند به شوق

نوک منقار به هم مالیدند

ناگه از سینه ی کوه

بانگ تیری به همه دشت نشست

رشته ی خواب چمن را بگسست

دو کبوتر باهم؛بال در بال به خون غلتیدند

پر شکسته به هم مالیدند

لحظه ی آخر دیدار رسید

دیده در دیده ی هم

یکصدا نالیدند

دو کبوتر غم خود را به نگاهی با هم؛

به وداعی گفتند...........

لحظه ای تلخ گذشت؛

هردو در خون خفتند.......

ناگهان نغمه گری ؛

نغمه بر آورده به کوه

 

 

ناله ای پر اندوه.........

ای خدا لحظه ی شادی چه کم است

زندگی دشت غم است؛

چه توان کرد !!!!!!!!!!!در این دشت غریب

غم وشادی با هم است

اشک من می گوید

چه توان کرد در این دشت غریب

غم من ؛کشت مرا..............

ای خدا لحظه ی شادی چه کم است..........

نوشته شده در چهارشنبه 2 آبان1386ساعت 18:20 توسط ثمین|

 

                                                    

     نمی خواستم مثل اشکاش یه روز از چشاش بیفتم

                        ندونستم زیر پاهاش سنگ بی قیمت و مفتم

                           آرزوم بود با وجودم مثل روحم آشنا شه

                             واسه فریاد غرورم بال پرواز صدا شه

                     چی شده اون همه احساس این هرگز نمی دونم

                                       دیگه بسم شکستن

                                      نمیخوام عاشق بمونم  

نوشته شده در جمعه 1 تیر1386ساعت 2:17 توسط ثمین|

 

سلام

 

امروز میخوام یه داستانی رو براتون تعریف کنم که شاید واقعیت داشته باشه شایدم نه. اما موضوع در مورد شیطنت های یه پسر شیطونه به نام رضا.

وقتی داستانو خوندین نگین ای وای چه پسری .    خودتون بدترین.

داستان از اونجایی شروع می شه که این گل پسر دانشگاه قبول می شه و می ره یه شهر دیگه .

خوب دیگه جوونا  رو هم که می شناسین. وقتی کسی بالای سرشون نباشه شیطونی میکنن.

حالا گذشته از اونایی که با اینکه کسی بالای سرشونه بازم شیطونی میکنن.

این آقا رضای ما یه جایی توی شهر غریب با دوستاش  یه خونه اجاره میکنن.

هر روزمثل بچه ی آدم  میرفت دانشگاهو میومد.

یک روز توی محلشون با یه دختر خانومی آشنا می شه. و خلاصه یه جورایی با هم دوست میشن.این دوستی ادامه پیدا میکنه.......

هر چند وقت یه بار با مریم خانوم بیرون میرفتن و گردیشیو تفریحیو...... از این چیزا که شماها جون خودتون بلد نیستین واهلش نیستین. اصلا و ابدا. کی ؟ کجا؟ چی؟

یه روز آقا رضا باز چشمش می خوره به یه  دختر خانوم دیگه     و هوس میکنه با اون هم  آشنا بشه و از اونجایی که دلش خیلی رحم بوده     دل دختر مردومو نمیشکنه و با نرگس خانوم هم پیمان دوستی می بنده.

 برای اینکه با هر دوی اونها رفت و آمد کنه مجبور بود که روزهای مختلف و ساعات مختلفی رو با اونها قرار بزاره.

 

یه روز که توی خونه نشسته بوده . مریم زنگ میزنه و میگه: الو رضا جون ،

رضا : جانم

مریم :سلام خوبی رضا جون؟

رضا :سلام به گل مریمم، ممنون تو خوبی؟

مریم: مرسی .....

مریم :من خیلی دلم برات تنگ شده .

رضا: خوب منم همینطور

مریم: تو رو خدا بیا یه جایی همدیگرو ببینیم.

رضا: باشه کجا بیام ؟

مریم: هر جا که تو بگی.

رضا: توی کافیشاپ دلتنگی خوبه؟

مریم : آره ، چه ساعتی؟

رضا : 8 خوبه؟

مریم :آره خوبه. پس من 8 اونجا منتظرتم.

رضا : باشه عزیزم حتما میام.

مریم: پس میبینمت بای

رضا : بای

رضا بلند می شه تا کارهاشو بکنه که برای ساعت 8 کافیشاپ باشه. هنوز درگیر کارها ش بوده که تلفن دوباره زنگ میزنه.

رضا گوشی رو بر میداره و با کمال تعجب میبینه که نرگسه.

نرگس: الو سلام رضا جون

رضا: سلام بر گل نرگسم.

نرگس: خوبی رضا جون؟

رضا : ممنون تو خوبی؟

نرگس :مرسی خوبم.

رضا: چی شده زنگ زدی؟

نرگس : دلم واست تنگیده . خیلی دلم میخواد ببینمت.

رضا: ای بابا ما دیروز همدیگرو دیدیم.

نرگس : خوب دلم تنگ شده چیکار کنم؟

رضا:باشه بگو کی و کجا بیام، رو چشمم.

نرگس: کافیشاپ دلتنگی خوبه؟

رضا: حالا چرا اونجا؟

نرگس : جای دنجو راحتیه . ساعت 8 خوبه ؟

رضا: ببین نرگس جون من یه خورده کار دارم .اگه میشه ساعتشو عوض کن.

نرگس: خوب تو بگو

رضا:9 خوبه؟

نرگس: آره خوبه. پس 9 منتظرتم.

رضا: باشه گلم

نرگس : پس فعلا بای

رضا:بااااااااااااااااااااای

حالا ریخت رضا دیدنی بود.    شما اگه جای رضا بودین چی میکردین؟ یه خورده خرابکاری کرده نه؟

ولی خوب اون زرنگ تر از این حرفا بود. رضا جایی نمی شینه که آب بره زیر پاش.

سر ساعت 8 رضا خودشو رسوند به کافیشاپ. و مریم جون رو دید که منتظرشه( چقدر این دخترا بدبختن همیشه زودتر میان)

سلام کرد و نشست پشت میز. سفارش دو تا کاپوچینو داد.( آقا، شما کاپوچینو خوردین من که هنوز نخوردم ) و شروع کردن به صحبت . هنوز ابتدای  صحبتاشون بودن و تازه صحبتشون گل انداخته بود که چشم رضا به در ورودی خورد.

- وای نرگس!!!!!!!!!!!!!!

رضا فورا سرشو کرد زیر میز.     مریم علت این کارشو پرسید.  رضا گفت: بند کفشم بازشده می خوام ببندمش.

همینجوری از زیر میز داشت نرگسو میپایید که یه لحظه نرگس پشتشو کرد.

رضا سه سوته از جاش پرید و به مریم گفت . من برم دستشویی دستامو بشورمو بیام.

سریع خودشو به دستشویی رسوند. و همینطوری که میرفت داشت با خودش فکر می کرد. از کجا فرار کنم؟ مریمو چه کنم؟ خوب بعدا براش یه دلیلی میارم فعلا باید جونو نجات داد.

خوب که توی دستشویی فکراشو کرد . آهسته در دسشویی رو باز کرد و سرشو آروم از در بیرون آورد تا بپاد کسی نباشی.

که یهو دید مریم و نرگس هر دو دم دردستشویی ایستادن و  دارن بروبر اونو نگاه میکنن.

رضا برای فکر کردن3 ثانیه بیشتر وقت نداشت.  ۱ ، ۲ ، ۳  اما دیگه وقتش تموم شد و ناچار تسلیم شد.

از حالت دزدکی نگاه کردن یهو در آمد و سینه سپر کرد و از دستشویی آمد بیرون.

رضا : خانوما حق باشماست. من تسلیم هستم. فقط تو رو خدا اینجا آبرو ریزی نکنی.    بیایین مثل آدمای محترم بریم کاپوچینو مونو بخوریم.

مریمو نرگس هم یه نگاهی به هم کردند و دنبال رضا راه افتادند.(به شما هم میشه گفت دختر بی غیرتا)  هر سه رفتن پشت میز نشستند و رضا یه سفارش دیگه هم برای نرگس داد .

پس از مذاکرات طولانی .

تازه رضا متوجه شده بود که رودست خورده .   مریم و نرگس با هم دوست بودند و همینکه هر دو متوجه شده بودند هر دو با یک نفر دوست هستند، تصمیم میگیرند حالشو بگیرن.

حال آقا رضا هم خوووووووووووووووب گرفته شد.

آقا رضا حالا نه مریمو داری و نه نرگسو.

ای بابا چقدر تو طمع کاری.

نوشته شده در شنبه 15 اردیبهشت1386ساعت 15:14 توسط ثمین|


آخرين مطالب
» هیچوقت شخصیت خودت رو برای کسی تشریح نکن
» کاری به کار عشق ندارم !!
» زخم زبان
» نامگذاری شرکتهای بنام
» حکایت بانک زمان
» قصه چت
» بی نهایت
» عشق
» مناظره استاد و دانشجو
» کبوتر

Design By : Pichak


<-PostContent->
برچسب‌ها: <-TagName->

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط <-PostAuthor-> در <-PostDate-> و ساعت <-PostTime-> |


Powered By
BLOGFA.COM